تبليغاتX
بنفشه
بنفشه ها را فرستادم که بدانی این بهار هم به تو فکر می کنم.


بنفشه






************************************ ************************************

 

هر دم این بانگ برآرم از دل 

                  " وای این شب چقدر تاریک است"

اندکی صبر سحر نزدیک است

 

(مُردیم از بس صبر کردیم!!)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 مهر1389 ساعت 14:43  توسط بنفشه  | 


 

یه جا خوندم حلزون می تونه ۳ سال بخوابه.

                                             

                                               کاشکی منم حلزون بودم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مهر1389 ساعت 13:35  توسط بنفشه  | 


 

جیرجیرک به خرس گفت عاشقت شدم...

خرس گفت: آلان وقت خواب زمستانیه منه وقتی بیدار شدم در این باره حرف می زنیم...

وقتی خرس بیدار شد جیرجیرک را ندید...

خرس نمی دانست جیرجیرک ها ۳ روز بیشتر عمر نمی کنند....

  

 

/ شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر...  /

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 شهریور1389 ساعت 14:14  توسط بنفشه  | 


 

 

من واقعا فرمول دقیقی برای موفقیت نمی شناسم ولی فرمول شکست را به خوبی می دانم: سعی کنید همه را راضی نگه دارید!

 

بیل کازبی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 شهریور1389 ساعت 10:56  توسط بنفشه  | 


 

از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم

خواستم دلم یه گوشه ای بمیره

خسته شدم چه انتظار سختی

یکی بیاد جون منو بگیره ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 شهریور1389 ساعت 13:0  توسط بنفشه  | 


 

 

لبخند را فراموش نکن... 

دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه مي رفت و بر مي گشت .
با اينكه ها آن روز صبح هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود ،
 دختر بچه طبق معمولِ هميشه ، پياده بسوي مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر كه شد ،‌ هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شديدي درگرفت.
 مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد
يا اينكه رعد و برق بلايي بر سر او بياورد ، تصميم گرفت كه با اتومبيل بدنبال دخترش برود .
با شنيدن صداي رعد و ديدن برقي كه آسمان را مانند خنجري دريد ،
با عجله سوار ماشينش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.
اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل هميشه پياده به طرف منزل در حركت بود ، ولي با هر برقي كه در آسمان زده ميشد ، او مي ايستاد ، به آسمان نگاه مي كرد و لبخند مي زد و اين كار با هر دفعه رعد و برق تكرار مي شد.
زمانيكه مادر اتومبيل  خود را به كنار دخترك رساند ، شيشه پنجره را پايين كشيد و از او پرسيد :

" چكار مي كني ؟ چرا همينطور بين راه مي ايستي؟"
دخترك پاسخ داد،" من سعي مي كنم صورتم قشنگ بنظر بيايد، چون خداوند دارد مرتب از من عكس مي گيرد."

 

در طوفانها لبخند را فراموش نكنيد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389 ساعت 17:8  توسط بنفشه  | 


 

 انقدر سوسو می زنم شاید یه شب دیدی منو!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 شهریور1389 ساعت 16:9  توسط بنفشه  | 


 

اینجا به جز دوری تو  چیزی به من نزدیک نیست

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 تیر1389 ساعت 9:16  توسط بنفشه  | 


 

 

تمرکز بر حال

" مردی که بتواند در حالی که دختر زیبایی را می بوسد با ایمنی رانندگی کند ، به بوسه اهمیتی که سزاوار آن هست را نمی دهد "

پدرم به من می گفت نمی توانی در یک زمان بر 2 اسب سوار شوی . یاد بگیرید که در حال باشید، تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام می دهید.

 

  تخیل قدرتمند است

" تخیل همه چیز است ، می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود. تخیل به مراتب از دانش مهم تر است! "

 آیا شما از تخیلات روزانه استفاده می کنید؟

تخیل شما، پیش نمایش آینده شماست.

آیا شما هر روز ماهیچه های تخیلتان را تمرین می دهید؟ اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 خرداد1389 ساعت 13:55  توسط بنفشه  | 


 

 

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات  ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 خرداد1389 ساعت 13:2  توسط بنفشه  | 


 

امیری به شاهزاده خانمی گفت :

  من عاشق توام ...

  شاهزاده گفت :

زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است...

امیر برگشت و دید هیچکس نیست .

شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!

عاشق به غیر نظر نمی کند .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 خرداد1389 ساعت 15:29  توسط بنفشه  | 


یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب

دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم

یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم

و برای سیاهی ها نور بپاشم

یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم

و از آسمان درسِ پـاک زیستن

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست
...
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار

اشتباهات گذشتگان

یادم باشد زندگی را دوست دارم

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی

قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
 
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست خودش باز می شود

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم

یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت 

یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم

یادم باشد زمان بهترین استاد است

یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم

یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود

یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود

یادم باشد قلب کسی را نشکنم

یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد

یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389 ساعت 13:3  توسط بنفشه  | 


 

  نمی دونم چی قراره بشه، که هر چی می خوام نمیشه!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387 ساعت 12:28  توسط بنفشه  | 


 

 

مرا در موج حسرت ها رها کرد

  عجب یار وفاداریست دنیا ! 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387 ساعت 14:14  توسط بنفشه  | 


 

 

دهان دختر زیبا تهی ز دندان است، که هر شکسته دندان بهای یک نان است،

هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست،

و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست،

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست،

و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387 ساعت 11:55  توسط بنفشه  | 


 

  فراموش کن چیزی رو که نمیتونی بدست بیاری،

و بدست بیاور چیزی رو که نمیتونی فراموشش کنی.

شکسپیر

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387 ساعت 19:14  توسط بنفشه  | 


 

 

یه جا خوندم:

 

   شبها زودتر بخوابید و هنگامی که صبح از خواب بیدار می شوید جمله زیر را کامل کنید:

            " امروز هدف من این است که........ "

 

شما چطور کاملش می کنید؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387 ساعت 14:42  توسط بنفشه  | 


 

 

 

تفاوت دیدگاه سگ و گربه نسبت به انسان:

 

سگ: اون به من غذا و آب می ده. برام جای خواب درست می کنه.باهام مهربونه و بازی می کنه. اون باید خدا باشه!

 گربه: اون به من غذا و آب می ده. برام جای خواب درست می کنه. باهام مهربونه و بازی می کنه. من باید خدا باشم!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387 ساعت 10:0  توسط بنفشه  | 


 

از خونتون بیاین بیرون ای آدمای خوشبخت

منو تماشا بکنین به من میگن سیه بخت

آرزوهام جوون جوون تو دشت سینه مردن

چرا منو ای خداجون با خودشون نبردن؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387 ساعت 13:36  توسط بنفشه  | 


 

روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری می کردند.

باد به خورشید می گفت که من از تو قویترهستم.خورشید هم ادعا می کرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم. خوب حالا چطوری؟

دیدند مردی در حال عبور بود که کتی به تن داشت. باد گفت که من می توانم کت آن مرد را از تنش در بیاورم. خورشید گفت پس شروع کن.

باد وزید و وزید. با تمام قدرتی که داشت به زیر کت این مرد می کوبید. در این هنگام مرد دید نزدیک است کتش را از دست بدهد دکمه های آن را بست و با دو دستش هم آن را محکم چسبید.

باد هرچه کرد نتوانست کت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود هر چه تلاش کردم موفق نشدم. مطمئن هستم که تو هم نمی توانی.

خورشید گفت تلاشم را می کنم و شروع کرد به تابیدن. پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد.

مرد که تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ کت خود داشت دید که ناگهان هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست. دید از آن باد خبری نیست. احساس آرامش و امنیت کرد.

با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی کت را از تن بدرآورد و به روی دستانش قرار داد.

باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر عشق و محبت که بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او که می خواست به زور کاری را به انجام برساند قویتر است.

 

 

باز هم عشق بی منت برتر است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت 20:35  توسط بنفشه  | 


 

 

زندگی عادلانه نیست. ولی هنوز خوب است. زندگی کوتاهتر از آن است که صرف نفرت از دیگران شود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387 ساعت 11:12  توسط بنفشه  | 


 

 

 

 در حسرت دیدار تو آواره ترینم  هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387 ساعت 10:52  توسط بنفشه  | 


 

پسر کوچکی روزی هنگام راه رفتن در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشم باز سرش را به سمت پایین بگیرد و درجستجوی سکه های بیشتر باشد.

او در مدت زندگیش ۲۹۶ سکه یک سنتی; ۴۸ سکه پنج سنتی; ۱۹ سکه ده سنتی; ۱۶ سکه بیست و پنج سنتی; ۲ سکه نبم دلاری و یک اسکناس مچاله شده یک دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع ۱۳دلار و ۲۶ سنت.

در برابر بدست آوردن این ۱۳دلار و ۲۶سنت; او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۶۹طلوع خورشید; درخشش ۱۵۷رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را برفرازآسمان در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید. پرندگان در حال پرواز; درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر; هرگز جزیی از خاطرات او نشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387 ساعت 10:52  توسط بنفشه  | 


 

دان هرالد طنز نویس و کارکاتوریست امریکایی در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از دنیا رفت. دان هرالد دارای تالیفات زیادی است اما قطعه کوتاهش  << اگر عمر دوباره داشتم >> او را در جهان معروف کرد.

بخوانید:

اگرعمر دوباره داشتم می کوشیدم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم! همه چیز را آسان می گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر می شدم. فقط شماری اندک از رویدادهای جهان را جدی می گرفتم. اهمیت کمتری به بهداشت می دادم. به مسافرت بیشتر می رفتم. از کوههای بیشتری بالا می رفتم و در رودخانه های بیشتری شنا می کردم. بستنی بیشتر می خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعی بیشتری می داشتم و مشکلات واهی کمتر. آخر ببینید من ازآن آدم هایی بودم که بسیار محتاطانه و خیلی عاقلانه زندگی کرده ام; ساعت به ساعت و روز به روز. البته من هم لحظات سرخوشی داشته ام  اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظات خوشی بیشتر می داشتم. من هرگز جایی بدون یک دماسنج; یک شیشه داروی قرقره; یک پالتوی بارانی و یک چتر نجات نمی روم. اگر عمر دوباره داشتم سبک تر سفر می کردم.

اگر عمر دوباره داشتم وقت بهار زودتر پابرهنه راه می رفتم و وقت خزان دیرتر به این لذت خاتمه می دادم. از مدرسه بیشتر جیم می شدم. گلوله های کاغذی بیشتری به معلم هایم پرتاب می کردم. سگ های بیشتری به خانه می آوردم. دیرتر به رختخواب می رفتم ومی خوابیدم. بیشترعاشق می شدم. به ماهیگیری بیشترمی رفتم. پایکوبی و دست افشانی بیشتر می کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر می شدم. به سیرک بیشتر می رفتم.

در روزگاری که تقریبا همگان وقت و عمرشان را وقف بررسی وخامت اوضاع می کنند من برپا می شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع می پرداختم. زیرا من با  ویل دورانت  موافقم که می گوید: "شادی از خرد عاقل تر است"

اگر عمر دوباره داشتم گل مینا از چمنزارها بیشتر می چیدم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 12:9  توسط بنفشه  | 


 

افتادن در گل و لای ننگ نیست. ننگ در این است که همانجا بمانی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 10:48  توسط بنفشه  | 


 

به دل میگم: غم تو خونت راه نده

میگه جونم مهمون حبیب خداست!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387 ساعت 10:51  توسط بنفشه  | 


 

فراموشی را بستاییم.

چرا که پس از مرگ نزدیکترین دوست ما را زنده نگه می دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387 ساعت 10:47  توسط بنفشه  | 


 

عمرعقاب از همه پرند گان هم نوع خود بیشتر است. عقاب می تواند تا ۷۰ سال زندگی کند. ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.

زمانی که عقاب به ۴۰ سالگی می رسد چنگال هایش بلند و انعطاف پذیریش کم می شود به گونه ای که دیگر نمی تواند طعمه را گرفته و نگه دارد. نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود. شهبال های کهنسالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.

در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد:

یا باید بمیرد یا اینکه فرآیند دردناکی که ۱۵۰ روز به درازا می کشد را پذیرا باشد.

 ***

برای گذرانیدن این فرآیند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.

در آنجا عقاب نوکش را آنقدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود. پس از کنده نوکش باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند.

سپس باید چنگال هایش را از جا برکند. زمانی که بجای چنگال های کنده شده  چنگال های تازه درآیند آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند.

سرانجام پس از ۵ ماه عقاب پروازی را که << تولد دوباره >> نام دارد آغاز کرده و ۳۰ سال دیگر زندگی می کند.

  

چرا این دگرگونی ضروریست؟

بیشتر وقت ها برای بقا  ما باید فرآیند دگرگونی را آغاز کنیم. گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی و عادت های کهنه و سنت های گذشته رها شویم.

تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم  می توانیم از فرصت های زمان حال  بهره مند گردیم.

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387 ساعت 15:15  توسط بنفشه  | 


 

دلم می خواد داد بزنم

تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 11:35  توسط بنفشه  | 


 

اگر برای یک اشتباه هزار دلیل بیاوری می شود هزار و یک اشتباه.

 

ابوعلی سینا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 9:35  توسط بنفشه  | 



*************************************************** ***************************************************