تبليغاتX
بنفشه
بنفشه ها را فرستادم که بدانی این بهار هم به تو فکر می کنم.


بنفشه






************************************ ************************************

 

 

نمی دونم چی قراره بشه،

که هر چی می خوام نمیشه!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387 ساعت 12:28  توسط بنفشه  | 


 

 

مرا در موج حسرت ها رها کرد

عجب یار وفاداریست دنیا ! 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387 ساعت 14:14  توسط بنفشه  | 


 

 

دهان دختر زیبا تهی ز دندان است، که هر شکسته دندان بهای یک نان است،

هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست،

و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست،

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست،

و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387 ساعت 11:55  توسط بنفشه  | 


 

فراموش کن چیزی رو که نمیتونی بدست بیاری،

و بدست بیاور چیزی رو که نمیتونی فراموشش کنی.

شکسپیر

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387 ساعت 19:14  توسط بنفشه  | 


 

 

یه جا خوندم:

 

   شبها زودتر بخوابید و هنگامی که صبح از خواب بیدار می شوید جمله زیر را کامل کنید:

            " امروز هدف من این است که........ "

 

شما چطور کاملش می کنید؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387 ساعت 14:42  توسط بنفشه  | 


 

 

 

تفاوت دیدگاه سگ و گربه نسبت به انسان:

 

سگ: اون به من غذا و آب می ده. برام جای خواب درست می کنه.باهام مهربونه و بازی می کنه. اون باید خدا باشه!

 

گربه: اون به من غذا و آب می ده. برام جای خواب درست می کنه. باهام مهربونه و بازی می کنه. من باید خدا باشم!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387 ساعت 10:0  توسط بنفشه  | 


 

از خونتون بیاین بیرون ای آدمای خوشبخت

منو تماشا بکنین به من میگن سیه بخت

آرزوهام جوون جوون تو دشت سینه مردن

چرا منو ای خداجون با خودشون نبردن؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387 ساعت 13:36  توسط بنفشه  | 


 

روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری می کردند.

باد به خورشید می گفت که من از تو قویترهستم.خورشید هم ادعا می کرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم. خوب حالا چطوری؟

دیدند مردی در حال عبور بود که کتی به تن داشت. باد گفت که من می توانم کت آن مرد را از تنش در بیاورم. خورشید گفت پس شروع کن.

باد وزید و وزید. با تمام قدرتی که داشت به زیر کت این مرد می کوبید. در این هنگام مرد دید نزدیک است کتش را از دست بدهد دکمه های آن را بست و با دو دستش هم آن را محکم چسبید.

باد هرچه کرد نتوانست کت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود هر چه تلاش کردم موفق نشدم. مطمئن هستم که تو هم نمی توانی.

خورشید گفت تلاشم را می کنم و شروع کرد به تابیدن. پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد.

مرد که تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ کت خود داشت دید که ناگهان هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست. دید از آن باد خبری نیست. احساس آرامش و امنیت کرد.

با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی کت را از تن بدرآورد و به روی دستانش قرار داد.

باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر عشق و محبت که بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او که می خواست به زور کاری را به انجام برساند قویتر است.

 

 

باز هم عشق بی منت برتر است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت 20:35  توسط بنفشه  | 


 

 

زندگی عادلانه نیست. ولی هنوز خوب است. زندگی کوتاهتر از آن است که صرف نفرت از دیگران شود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387 ساعت 11:12  توسط بنفشه  | 


 

 

 

من واقعا فرمول دقیقی برای موفقیت نمی شناسم ولی فرمول شکست را به خوبی می دانم: سعی کنید همه را راضی نگه دارید!

بیل کازبی

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387 ساعت 10:52  توسط بنفشه  | 


 

پسر کوچکی روزی هنگام راه رفتن در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشم باز سرش را به سمت پایین بگیرد و درجستجوی سکه های بیشتر باشد.

او در مدت زندگیش ۲۹۶ سکه یک سنتی; ۴۸ سکه پنج سنتی; ۱۹ سکه ده سنتی; ۱۶ سکه بیست و پنج سنتی; ۲ سکه نبم دلاری و یک اسکناس مچاله شده یک دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع ۱۳دلار و ۲۶ سنت.

در برابر بدست آوردن این ۱۳دلار و ۲۶سنت; او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۶۹طلوع خورشید; درخشش ۱۵۷رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را برفرازآسمان در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید. پرندگان در حال پرواز; درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر; هرگز جزیی از خاطرات او نشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387 ساعت 10:52  توسط بنفشه  | 


 

پیرمردی روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد. سواری نزدیک شد و از او پرسید:

هی پیری! مردم این شهر چه جور آدمهاییند؟

پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟

گفت: مزخزف!

پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور!

بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین را پرسید.

پیرمرد باز هم از او پرسید مردم شهر تو چه جوریند؟

گفت: خب! مهربونند.

پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 11:54  توسط بنفشه  | 


 

دان هرالد طنز نویس و کارکاتوریست امریکایی در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از دنیا رفت. دان هرالد دارای تالیفات زیادی است اما قطعه کوتاهش  << اگر عمر دوباره داشتم >> او را در جهان معروف کرد.

بخوانید:

اگرعمر دوباره داشتم می کوشیدم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم! همه چیز را آسان می گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر می شدم. فقط شماری اندک از رویدادهای جهان را جدی می گرفتم. اهمیت کمتری به بهداشت می دادم. به مسافرت بیشتر می رفتم. از کوههای بیشتری بالا می رفتم و در رودخانه های بیشتری شنا می کردم. بستنی بیشتر می خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعی بیشتری می داشتم و مشکلات واهی کمتر. آخر ببینید من ازآن آدم هایی بودم که بسیار محتاطانه و خیلی عاقلانه زندگی کرده ام; ساعت به ساعت و روز به روز. البته من هم لحظات سرخوشی داشته ام  اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظات خوشی بیشتر می داشتم. من هرگز جایی بدون یک دماسنج; یک شیشه داروی قرقره; یک پالتوی بارانی و یک چتر نجات نمی روم. اگر عمر دوباره داشتم سبک تر سفر می کردم.

اگر عمر دوباره داشتم وقت بهار زودتر پابرهنه راه می رفتم و وقت خزان دیرتر به این لذت خاتمه می دادم. از مدرسه بیشتر جیم می شدم. گلوله های کاغذی بیشتری به معلم هایم پرتاب می کردم. سگ های بیشتری به خانه می آوردم. دیرتر به رختخواب می رفتم ومی خوابیدم. بیشترعاشق می شدم. به ماهیگیری بیشترمی رفتم. پایکوبی و دست افشانی بیشتر می کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر می شدم. به سیرک بیشتر می رفتم.

در روزگاری که تقریبا همگان وقت و عمرشان را وقف بررسی وخامت اوضاع می کنند من برپا می شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع می پرداختم. زیرا من با  ویل دورانت  موافقم که می گوید: "شادی از خرد عاقل تر است"

اگر عمر دوباره داشتم گل مینا از چمنزارها بیشتر می چیدم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 12:9  توسط بنفشه  | 


 

افتادن در گل و لای ننگ نیست. ننگ در این است که همانجا بمانی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 10:48  توسط بنفشه  | 


 

 

مردی با اسب و سگش در جاده ای راه می رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی صاعقه ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.

گاهی مدت ها طول می کشد تا مرده ها به شرایط جدیدشان پی ببرند.

پیاده روی درازی بود; تپه بلند و آفتاب تندی بود عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می شد و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود.

رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد: "روز بخیر اینجا کجاست که انقدر قشنگ است؟"

دروازه بان: روز بخیر اینجا بهشت است.

- چه خوب که به بهشت رسیدیم. خیلی تشنه ایم.

دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت: می توانید وارد شوید و هرچقدر دلتان می خواهد آب بنوشید.

- اسب و سگم هم تشنه اند.

نگهبان: واقعا متاسفم ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد چون خیلی تشنه بود اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند به مزرعه ای رسیدند.

راه ورود به این مزرعه دروازه قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می شد. مردی در زیر سایه درخت ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود احتمالا خوابیده بود.

مسافر گفت: روز بخیر.

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه ایم. من ; اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت:میان آن سنگ ها چشمه ای است. هرقدر که می خواهید بنوشید.

مرد; اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی شان را فرونشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید می توانید برگردید.

مسافر گفت: فقط می خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

= بهشت

- بهشت! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است.

= آنجا بهشت نیست دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می شود!

= کاملا برعکس! در واقع لطف بزرگی به ما می کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند همانجا می مانند...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387 ساعت 15:45  توسط بنفشه  | 


 

به دل میگم: غم تو خونت راه نده

میگه جونم مهمون حبیب خداست!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387 ساعت 10:51  توسط بنفشه  | 


 

فراموشی را بستاییم.

چرا که پس از مرگ نزدیکترین دوست ما را زنده نگه می دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387 ساعت 10:47  توسط بنفشه  | 


 

این یک تست استرس است که به صورت خارق العاده ای دقیق عمل می کند.
خوب و دقیق به هر دو دلفین که از آب بیرون پریده اند نگاه کنید. هر دو دلفین کاملا شبیه یکدیگرهستند. طبق تحقیقات انجام شده افرادی که دارای فکری آرام هستند هر دو دلفین را کاملا شبیه به هم می بینند. اما افرادی که از استرس رنج می برند اختلافاتی جزیی بین این دو دلفین خواهند یافت.

حال با دقت به عکس نگاه کنید چنانچه بیش از دو اختلاف پیدا کردید مطمئن باشید که نیاز به مرخصی دارید.

موفق باشید!

.

.

.

.

.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387 ساعت 9:24  توسط بنفشه  | 


 

عمر عقاب از همه پرند گان هم نوع خود بیشتر است. عقاب می تواند تا ۷۰ سال زندگی کند. ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.

زمانی که عقاب به ۴۰ سالگی می رسد چنگال هایش بلند و انعطاف پذیریش کم می شود به گونه ای که دیگر نمی تواند طعمه را گرفته و نگه دارد. نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود. شهبال های کهنسالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.

در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد:

یا باید بمیرد یا اینکه فرآیند دردناکی که ۱۵۰ روز به درازا می کشد را پذیرا باشد.

***

برای گذرانیدن این فرآیند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.

در آنجا عقاب نوکش را آنقدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود. پس از کنده نوکش باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند.

سپس باید چنگال هایش را از جا برکند. زمانی که بجای چنگال های کنده شده  چنگال های تازه درآیند آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند.

سرانجام پس از ۵ ماه; عقاب پروازی را که << تولد دوباره >> نام دارد آغاز کرده و ۳۰ سال دیگر زندگی می کند.

 

 

چرا این دگرگونی ضروریست؟

بیشتر وقت ها برای بقا  ما باید فرآیند دگرگونی را آغاز کنیم. گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ; عادت های کهنه و سنت های گذشته رها شویم.

تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم  می توانیم از فرصت های زمان حال   بهره مند گردیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387 ساعت 15:15  توسط بنفشه  | 


 

دلم می خواد داد بزنم

تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 11:35  توسط بنفشه  | 


 

اگر برای یک اشتباه هزار دلیل بیاوری می شود هزار و یک اشتباه.

ابوعلی سینا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 9:35  توسط بنفشه  | 


 

 

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم بر بلندای آن قرار داشت.                                   

یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد . بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگه دارد تا جوجه به دنیا بیاید.

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.

جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درونش فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. جوجه عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد. اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.

اما هر موقع که عقاب از آرزویش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت    نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از  سال ها زندگی خروسی از دنیا رفت.

 

تو همانی که می اندیشی. هر گاه به این اندیشیدی که یک عقابی به دنبال رویاهایت برو و به یاوه گویی های مرغ و خروس های اطرافت فکر نکن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 11:33  توسط بنفشه  | 


 

شرلوک هلمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی  و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.

نیمه های شب هلمز بیدارشد و آسمان را نگریست; بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟!

واتسون گفت: میلیون ها ستاره می بینم!

هلمز گفت: چه نتیجه ای می گیری؟!

واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتزی است پس باید اوایل تابستان باشد.

از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد...

 

شرلوک هامز قدری فکر کرد و گفت: واتسون! تو احمقی بیش نیستی!

اولین و مهمترین نتیجه ای که باید بگیری این است که چادرما را دزدیده اند!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 16:1  توسط بنفشه  | 


 

این یک تست روانشناسی است که توسط زیگموند فروید طراحی شده.

فرض کنید که در خانه هستید و پنج اتفاق زیر همزمان پیش میاد.
1- تلفن زنگ میزنه
2- بچه تان گریه میکنه.
3-یکی داره در خونه رو می زنه و صداتون میکنه.
4- لباس ها را بیرون روی طناب پهن کرده اید و بارون میگیره .
5- شیر آب رو در آشپز خانه باز گذاشتید و آب داره سر ریز میشه.
خب حالا با این وضعیت شما به ترتیب کدوم کار ها رو انجام میدید، یعنی از شماره ی 1 تا 5 رو با چه اولویتی انجام میدید؟

 .

 .

 .

.

هر یک از 5 مورد بالا نشون دهنده یکی از جنبه های زندگی شماست.

1- زنگ تلفن، نشونه شغل و کار شماست.
2- گریه بچه، نشون دهنده خانواده است.
3- زنگ در خونه ، نشون دهنده دوستان شماست.
4- لباس ها، نشون دهنده پول هستن.
5- باز بودن شیر و سر رفتن آب، نشون دهنده میل جنسی است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 12:39  توسط بنفشه  | 


 

يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:

شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا  كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.

پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد.

قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.

- پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.

- شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.

- شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.

 

از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم منتظر اتوبوس مي‌مانيم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387 ساعت 14:12  توسط بنفشه  | 


 

مراقب آرزوهایت باش چون ممکن است برآورده شود

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387 ساعت 16:20  توسط بنفشه  | 


 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده .يک پاکت هم روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».

 با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:

پدر عزيزم

با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم.  من احساسات واقعي رو با  Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ و موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه.Stacy  چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيها. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy  بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
باعشق:
پسرت

 

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه .

فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه.  دوسِتت دارم! هروقت براي اومدنم خونه امن بود، بهم زنگ بزن!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت 10:57  توسط بنفشه  | 


 

یکی از دوستان ایمیلی برام فرستادند که خوندنش ممکنه برای لحظه ای لبخندی رو لبتون بیاره:

 

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود .

تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم . بعد ژانت درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما !

خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي همیشگی بلکه يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش دادیم و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.

وقتي داشتيم برمي‌گشتيم، ژانت رو به من كرد و گفت: ميدونين، امروز روزعاليه، فكر نمي‌كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من .

وقتي وارد آپارتمانش شديم گفت: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم .

در جواب گفتم خواهش مي كنم.

 اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود پنج شش دقيقه برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه‌هام و يه عالمه از دوستام بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو مي‌خوندند .

در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387 ساعت 15:51  توسط بنفشه  | 


 

 

 

یه جا خوندم حلزون می تونه ۳ سال بخوابه.

 

کاشکی منم حلزون بودم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387 ساعت 9:8  توسط بنفشه  | 


 

 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیزه کوچک خالی از سکنه ای افتاد.

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد.

اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند. کسی نمی آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند  و دارایی اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

 

از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد.

 

فریاد زد...

" خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟"

 

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته از نجات دهندگانش پرسید:

"شما از کجا فهمیدین من اینجا هستم؟"

آنها جواب دادند:

" ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم."

 

وقتی که اوضاع خراب می شود ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم چون حتی درمیان درد و رنج دست خدا در کار زندگیمان است.

پس به یاد داشته باش دفعه دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 15:24  توسط بنفشه  | 



*************************************************** ***************************************************